ياد اون وقت ها...

شاید هیچ کس اینو نخونه...

اما یاد اون وقتا بخیر چه حس حالی بود.

روزای خوبی بود اوج قرارای وبلاگی و وبلاگ نویسی...

  
نویسنده : سياوش ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٦


 

متاسفم...

 

من فقط يه سوال دارم و با بقيه نامزدها هم کاری ندارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
احمدی نژاد چی داشت که معين نداشت؟؟؟؟

نميدونم والا... زور داره واسم که آدمو اين قدر خر گير آوردن...

 

روزگار غريبيست...

  
نویسنده : سياوش ; ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٤


 

 شک نکن پری مهربان...

من همان آ دمک چوبيی هستم

که در قصه ها

سزای خوب بودنم را

با جادوی نگاه تو گره زده اند!!

سالهای زيادی از قصه ها

و شروع قصه من ميگذرد.

در تمامی اين سالها به اميد نيم نگاهی از تو...

من خوب بوده ام!

من خوب بوده ام!

امروز در آخرين صفحه از قصه من

که همه کلاغهای سياه به خانه رسيده اند...

ای پری مهربان شک نکن...

من همان آدمکم.......

۸۳/۱/۲۹

 

  
نویسنده : سياوش ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸۳


 

يه نفر ميگفت نفرتتو رو يخ بنويس...

اما من...

عشقمو رو يخ می نويسم!

گرماش يخ رو اب می کنه!

اب همه جارو می گيره!

هوررررااااا....

بادبانارو بکشيد....

به سمت قلبت پارو ميزنم...

                       *******

الان مدتهاست که اينجا نمی نويسم...

دليلش اينه که يه نفر پيدا شده که برای گفتن حرفام ديگه به وبلاگ نيازی ندارم....

اما بدم نمياد... دوباره يه شروع جديد داشته باشم... بعد امتحانا روش فکر ميکنم...

بعد امتحانا روش فکر ميکنيم....

  
نویسنده : سياوش ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸۳


 

درخت ها بلند
و ديوارها
بام ها بلندتر
و اسمان...
تنها منم
که فروتن و کوتاه
ايستاده ام
به شانه های من
اعتماد کن.

  
نویسنده : سياوش ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٢


 

۱: خيلي جالبه که تو قم عيد فطر ۳ شنبه باشه اما بقيه نقاط ايران ۴ شنبه.... فقط ميشه گفت ايول!!!! خيلي جالبه که کشوراي سمت چپ و راست و جنوب و شمال ايران ۳ شنبه عيد فطر باشه اما ايران بگه نه ۴ شنبه!!! هر چي ما ميکشيم از دست اين ماه ميکشيم!!!! خوب بابا خودتو نشون بده!!!! احتمالا همه اين بنده خدا ها گردنشون دراز شد ( دماغشون ار قبل دراز بود!!) بسکه واسه ديدن ماه گردن کشيدن!!!! به هر حال عيد همه شما مبارک....

۲: به پيشنهاد يه دوست عزيز امروز مفتخر به ديدن فيلم تحسين برانگيز و بينظير دختر ايروني شدم!!! تو رو خدا بشتابيد که غفلت موجب پشيمانيست!!! اگر دلتون واسه يه فيلم با موضوعي ناب و بکر تنگ شده تو رو خدا عجله کنيد!!!! به کسي نگيد اما تو اين فيلو يه دختر ميره از يه پسر خواستگاري ميکنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!! باورتون ميشه ؟؟؟؟ حال کردين؟؟؟؟ از هديه تهراني که نگم!!!! هر روز بهتر از ديروز!!!!( البته از نظر قيافه!!! بازيش که چه عرض کنم!!!!) خلاصه با ديدن اين فيلم شما ميتونيد خودتون رو از چند لحاظ ارضا کنيد: موضوع ناب... فيلم فارسي... کمدي بينمک... تراژدي عاشقانه... فيلم هندي... ماشين ها و خونه هاي لوکس... فرشته... علي شوتي... امين حيايي ريشو... امين حيايي بي ريش... يه پايان توووووپ!!!!!!

البته اينم بگم که منم خيلي حالم خوب نبود... شايد يه ذره زياده روي کردم اما به هر حال پيشنهاد ميکنم که فيلم شبهاي روشن رو ببينيد... که ميگن هانيه توسلي بازي خيلي خوبي داشته و تو جشنواره هم کلي نظرارو جلب کرده!!!!

۳: بعد از مدتها که داشت کم کم خودمو نگران ميکرد ( اخه هيچ کتابي رو نميتونستم بشتر از چند صفحه بخونم) يه کتاب رو شروع کردم که منو برداشت و با خودش برد... به اشفتگي هاي ذهنم اجازه نداد که جلوي خوندنشو بگيره... مدتها بود که همچين کتابي نخونده بودم.... کتاب پرنده خارزار نوشته کالين مکالو با ترجمه مهدي غبرايي رو حتما بخونيد!!!

۴: کاوه بعد از مدتها ميخواد دوباره شروع کنه و تو وبلاگش در آستانه که هر کاري کردم نشد بهش لينک بدم در مورد شاملو مطلب بنويسه... بهش سر بزنيد در مورد شاملو حرف اولو ميزنه!!!!http://darastaneh.blogsky.com

۵: يه گارگر خوب سراغ داريد؟؟؟ روزي ۴۰۰۰ تومن هم پول ميدم؟؟؟ با نهار و شام.... مياد به نظرتون؟؟؟؟ ميخوام بدم مغزمو گردگيري کامل کنه!!!! همه چي توش شلوغه!!!! به قول مسيحا بد نيست روزه آدم شدن بگيرم!!!! کسي رو نميشناسين؟؟؟ ۵۰۰۰ هم ميدما.....

۶: انگار ولگرد شده بودم...

به جستجوي نشانيت به تمام جهان سر زدم

اما نبودي...

به دور رفتم

حتي به سرزمين خوشبختي

در افسانه هاي پدر بزرگ که حقيقت نداشت

هيچکس نبود!!!

انگار

تو هم ولگرد شده بودي...

( رامين قاسمي)

  
نویسنده : سياوش ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ آذر ،۱۳۸٢


 

درويش کوچه های سلوکم...

کشکول مرا يک سکه نگاه تو کافيست...

       ***

بزنين به تخته!!

خدا کنه چشم نخورم!!

شايد نمک بريزم تو ظرف شويی بهتر باشه!!

يادم باشه برم يه خر مهره بگيرم

ميگن چشم بد رو دور ميکنه!!

منو چشم نزنيد!!

صبحه:

از خونه که ميام بيرون...

چشمها جفت جفت به من نگاه ميکنند!!

سرهای زيادی از بالا تا پايين منو ميبينند!!

منو چشم نزنيد!

لطفا!!

شبه:

ميام خونه،

مامان؟ بله!!

مامان ، واسه پسرت اسفند دود بده!

عينکو و عصامو ميگيره!!!

دستمو دراز ميکنم ، دنبال ديوار ميگردم!!

بوی اسفند مياد...

 

  
نویسنده : سياوش ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ آذر ،۱۳۸٢


 

**((وبلاک من يک ساله شد))**

عصر ، يک روز باراني

کسي

کنار باجه تلفن ايستاده

گريه مي کند؟

نه!

شانه هايش مي لرزد

باد برگ هايش را برده است

***

غروب، يک روز باراني

هواپيمايي

درست از زير ستاره مريخ ميگذرد

يک قطره اشک بدرقه اش ميکنم

مي افتد روي نوک انگشتهايم

***

شب، يک شب باراني

تصوير اتاق کوچکم

مي افتد روي همه چراغ هاي شهر

پرده را ميکشم

اتاقم تنها ميشود

***

نيمه شب، باراني!

توي ليوان کوچکت

چاي ميريزم

کنار پنجره مي ايستم

کسي توي کوچه قدم ميزند

که تو نيستي

***

فقط باران ميبارد و ...

درد مثل يک سياهي

که روي زمين ميخزد

ميايد و به شب پيوند ميخورد

و توي چشمهايم ميرود...

***

( از آخرين شماره مجله ۴۰ چراغ)

***

يک سال پيش بود که بعد از دو سه ماه وبلاگ خوندن به خودم گفتم پس من چي؟؟؟ من کجا دستنوشته هامو بنويسم؟؟ بعد فکر کردم که خوب کدوم نوشته؟؟؟ تو که اصلا چيزي نمينويسي؟؟؟ گفتم خوب شايد بعدا بنويسم... گفتم شايد منم معروف بشم... اون موقع داشتم براي بار دوم کتاب سووشون رو ميخوندم... از خود کتاب که بگذريم از اين اسم و معنيش لذت ميبردم... سووشون يعني سياوشون يعني: ((سوگ سياوش))!!!

يک نوع مراسم تعزيه خواني که در مرگ و کشته شدن سياوش اجرا ميشد... تو انتخاب اسم وبلاگم شک هم نکردم!!! به نظرم سياوش جزو قشنگترين و پاک ترين اسمهاست!!!( حالا بگذريم که منم سياوشم!!)

وبلاگو ساختم... امير حسين لوگو هاشو طراحي کرد... منم شروع کردم به نوشتن... نوشته هام مسخره بود( نه اينکه الان نيست؟؟) ميگفتم سلام... ديشب اين کارو کردم... اونجا رفتم ، اينو ديدم... روزمرگي بود... ديدم راضيم نميکنه... دوست داشتم از چيزاي مورد علاقه ام بنويسم... از جشنواره فيلم فجر نوشتم... از جشن ?? چراغ... از نويسنده ها... شعر و داستان...

الان يک سال ميگذره... من معروف نشدم!!! امار بينندگانم کمتر و کمتر ميشه!!! آمار بازديدکنندگان شايد يک دهم کساني هم نباشه که با من نوشتنو شروع کردن... اما... اما... هرچي ميگذره احساس ميکنم بيشتر اينجا رو دوست دارم... شايد همين دوست داشتنه که باعث شده حتي ? ماه هم ننويسم اما بازم برگردم!!! چون نميخواستم روزمرگي هامو قاطي نوشته هام کنم!!! آدم هر چي رو که دوست داره نميتونه مدت زيادي ترکش کنه!!!

منم وبلاگمو دوست دارم!!!

تولد يک سالگي يه وبلاگ ناشناخته... تولد سووشون... تولد يک سالگي فکراي من مبارک!!!

  
نویسنده : سياوش ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸٢


 

۱: ميخوام نظر سنجيمو و لينک دوستامو بردارم....به نظرم اگر بخوام ادامه بدم اين تنها راه باشه!!!!

۲: هفته پيش وارد ۲۱ سالگی شدم... هميشه احساس ميکردم خيلی محکم دارم جلو ميرم...احساس ميکردم ميتونم جلوی خيلی چيزا وايسم...اما يهو تکون سختی خوردم...داشتم فکر ميکردم که حالا چه خبر شده؟؟؟ زلزله است؟؟؟ اما ديدم نه فقط يه نسيم بوده!!! بد جور تکون خوردم... حالا دارم يواش يواش ميترسم...وقتی يه نسيم با من اين کارو بکنه..........

۳: اين شعر تقديم به يه نفر که برام عزيزه....شايد خيلی بيشتر از اونی که خودش فکر کنه...يه نفر که نتونست يه نفر ديگه رو فراموش کنه:

کرمها جشن گرفته اند...

از اينکه روزی مرا خواهند خورد!!

و تو که که هميشه در قلب من بودی

بايد فراموش شوی

آنها تو را هم ميبلعند...!!

۴: چقدر حالم بهتره!!!!

۵:

 

  
نویسنده : سياوش ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸٢


 

حدود نيم ساعت پيش بود که از فرودگاه برگشتم و بلافاصله شروع کردم به نوشتن...خودم خيلی از چيزی که نوشته بودم خوشم اومد اما... اما همه چی يهو پريد... بدون اينکه جايی ذخيره کرده باشمه شون... از شدت ناراحتی ميخواستم کامپيوترم رو بندازم بيرون... الان خوابم مياد و ديگه نميتونم دوباره بنويسم... فقط چند تا نکته کوتاه:

۱: برای مراسمی به اين بزرگی فقط يه بلند گوی دستی که تو کوچه ما وانتا باهاش سبزی هاشون رو ميفروشن بود...

۲: با اينکه بارها به مردم گفتن به ترمينال ۳ بريد اما تقريبا همه ميگفتند که ميخوان بين مردم تفرقه بندازن!!! ( اخر اعتماد بود!!! البته شرق بهتره) همه تا آخرين لحظه موندن!!!

۳: ورودی ترمينال ۳ چند تا پلاکارد به چشم ميخورد که رو يکيش نوشته بودن و قتی دشمن برای ما دست ميزند يعنی به خودمون گل زده ايم، توبه کنيد!!! مردم هم با هو های ممتد خود هم مراحل توبه رو طی کردن هم به اونا حالی دادن...

۴: خانم عبادی خيلی کوتاه با اون بلند گوی فوق مدرن از اون دورا حرف زد که ما چون عمرا نميشنيديم فقط دست زديم!!!
۵: مو قع برگشتن ماشينا بوق ميزدن و مردم سرود ای ايران رو ميخوندن!!!

۶: دو راهی ترمينال ۲ و ۳ مردم ايستاده بودن و ميگفتن ما منتظر عبادی هستيم هيچ جا نميريم همين جا هستيم!!!
۷: برخورد پليس تا وقتی که ما ( بانوی ارديبهشت هم بود) بوديم خيلی خوب بود!!!

۸: کم کم شعار ها تند شدند!!! خاتمی شرمت باد عبادی زنده باد و ....... ما هم نه چون استامينوفن داشتيم و نه دستمال اضافه زحمت رو کم کرديم!!!

۹: بالای ميدون آزادی که رسيديم ديديم همين جوری ماشين های ضد شورش به سمت فرود گاه ميرفتن حالا چه خبر شده بود....

۱۰: يه سرباز بنده خدا تو خيابون به بغل دستيش گفت انگاری استراليا رو بردن که اينجوری اومدن بيرون...

۱۱: حيف که نوشته اصليم پاک شد!!!!

 

۲۰ مهر ۲۰ سال پيش ، ساعت ۱۱.۴۰ شب بود که من بعد از اينکه نزديک بود در اثر دير به دنيا اومدن خفه بشم  برای اولين بار گريه کردم...

۲۰ سال ـ دو دهه ـ  گذشته...

الان من ۲۰ سالمه... خوشحالم...همين...

 

امشب کنسرت عصار رو با چند تايی از بچه ها رفتيم ... بد نبود اما اصلا با کنسرت نوری قابل مقايسه نبود...

هر چند که شايد مقايسه کردن اين دو تا با هم کار درستی نباشه!!!!

تو اين چند وقت ۳ تا کتاب خوندم...

اولين تپش های عاشقانه قلبم که نامه های فروغ فرخ زاد به پرويز شاپور بود... بعد از خوندن اين کتاب احساس کردم نظرم نسبت به فروغ خيلی عوض شده... الان شعراشو بهتر و بيشتر ميفهمم..... خلاصه اين کتابو بخونيد...

کتاب بعدی کتاب جزيره ناشناخته نوشته ژوزه ساراماگو ست که خيلی کوچيکه... از يه جمله تو اين کتاب خيلی خوشم اومد : احساس مالکيت بدترين نوع دوست داشتنه و دوست داشتن بهترين نوع مالکيت!!!

کتاب سوم هم اسنخوان های دوست داشتنی اسمشه و پرفروش ترين کتاب سال ( اگر درست بگم) ۲۰۰۱ !!! کتاب موضوع جالبی داره :  دختر بچه ای به اسم سوزی سمن به قتل ميرسه و بعد از مردن از توی بهشت اتاقايی رو که برای اطرافيانش ميفته ميبينه!!! کتاب قشنگيه اما حيف که ترجمه خيلی ضعيفی داره!!!

راستی فيلم های نفس عميق و گاهی به آسمان نگاه کن رو هم حتما ببينيد!!!

اولين جايزه نوبل ايران رو به خانم عبادی و همه شما تبريک ميگم...

بابا کم چيزی که نيست!!!!!

      *******

از کلاغ بام خانه ات سراغم را نگير!

برای تکه صابونی

سيصد سال دروغ می گويد!!!

( رامين قاسمی)

 

 

  
نویسنده : سياوش ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸٢